اومده بود تهران که قلبشو عمل کنه. دخترش هم تهران زندگی می کرد. از
بیمارستان که مرخص شد رفت یه روز خونه ی دخترش موند. دکتر گفته بود
فعلا بایدتهران بمونه. خبر داد که داره میاد خونه ی ما بمونه. خیلی خوشحال
شدم.خیلی وقت بود نیومده بود خونه ی ما.من و مامان تند تند شروع کردیم
به آماده شدن برایپذیرایی از یه مهمون عزیز که البته تازه عمل کرده و به
مراقبت هماحتیاج داره. شب رو خونه ی ما موند. بی قرار بود دلش می خواست
بره خرمدره اما دکتر اجازه نداده بود. برای همین هیچ جا آروم نمی گرفت.
صبح که شد دوباره راه افتاد که بره خونه دخترش بهش گفتم :" قسمت عمو
بهتون بدگذشت که دارین می رین؟" اشک توی چشماش حلقه زد و گفت:"
نه دخترم ناراحتم بعد از این همه وقت مریضیمو براتون آوردم حالم که خوب
شد میام یه هفته می مونم."
پایین رفتنشو از پله ها تماشا کردم و با خودم گفتم "بر می گرده "
۱۲ شب دخترعموم زنگ زد و مامان وبابا با عجله رفتن من نشستم و
عکس های سال پیش تو باغ قسمت عمو رو تماشا کردم. حالا یه هفته
است که همه اش دارم به روزای خوب کودکی فکر می کنم و تابستون ها
که می رفتیم خرمدره. از تهران که راه می افتادیم مدام می گفتم"اول
بریم خونه ی قسمت عمو" وقتی می رسیدیم به میدون خرمدره همه مون
سرک میکشیدیم ببینیم قسمت عمو تو مغازه اش نشسته یا نه. الان یه
هفته اس که دارم فکر می کنم به حیاط بزرگشون به درختای گردو به
آب گوشت های باغ به زردآلو های لپ گلی به آلوچه ها به عروسی
دخترعمو هام تو همون خونه ی با صفا به دور هم نشستن های شبونه به
اشکی که تو چشمای قسمت عمو جمع شد و قولی که بهم داد به پایین
رفتنش ازپله ها به ۷ روز پیش که رفتیم خرمدره و کرکره ی مغازه ی
قسمت عمو پایین بود یه پارچه ی سیاه بهش زده بودن....
مدام دارم به این فکر می کنم که دفعه ی بعد که بریم خرمدره چطور
می تونم با ذوق وشوق بگم" اول بریم خونه ی قسمت عمو"؟
پ.ن. کاشکی هر بار که می خوایم از همدیگه خداحافظی کنیم فقط برای یه لحظه با
با خودمون فکر کنیم شاید این آخرین دیدار باشه...
+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه سی ام مرداد 1389 و ساعت
15:35 |