تبليغاتX
باد ما را خواهد برد
 

نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن است

او نیامده باشد

حتما حالا

           زیر باران مانده است

و نا امید و خسته

           در خیابان ها قدم می زند

من به باز بودن درها مشکوکم.

        

                                        رسول یونان

 

پ.ن. باور نمی کنم..... باور نمی کنم که تو را برای همیشه از دست می دهم. یک جای 

کار این دنیا می لنگد.... 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت 15:36 |
 

سه سال پیش با خواندن اس ام اسی که در آن نوشته شده بو قیصر امین پور هم رفت

بر سرم کوبیدم و روی صندلی وا رفتم امروز در سالگرد در گذشت آن عزیز به یادش دو تا از

شعرهایش را با هم بخوانیم:

 

سوگند

 

مردم همه

          تو را به خدا

                      سوگند می دهند

اما برای من

تو آن همیشه ای

              که خدا را به تو

                         سوگند می دهم!

 

 

حسرت همیشگی

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی....

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

      چقدر زود

               دیر می شود!

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه هشتم آبان 1389 و ساعت 15:53 |
 

اومده بود تهران که قلبشو عمل کنه. دخترش هم تهران زندگی می کرد. از

بیمارستان که مرخص شد  رفت یه روز خونه ی دخترش موند. دکتر گفته بود 

 فعلا بایدتهران بمونه. خبر داد که داره میاد خونه ی ما بمونه. خیلی خوشحال 

 شدم.خیلی وقت بود نیومده بود خونه ی ما.من و مامان تند تند شروع کردیم

 به آماده  شدن برایپذیرایی از یه مهمون عزیز که البته تازه عمل کرده و به 

مراقبت هماحتیاج داره. شب رو خونه ی ما موند. بی قرار بود دلش می خواست

بره خرمدره اما دکتر اجازه نداده بود. برای همین هیچ جا آروم نمی گرفت.

صبح که شد دوباره راه افتاد که بره خونه دخترش بهش گفتم :" قسمت عمو 

بهتون بدگذشت که دارین می رین؟" اشک توی چشماش حلقه زد و گفت:"

 نه دخترم ناراحتم بعد از این همه وقت مریضیمو براتون آوردم حالم که خوب

شد میام یه هفته می مونم."

پایین رفتنشو از پله ها تماشا کردم و با خودم گفتم "بر می گرده " 

۱۲ شب دخترعموم زنگ زد و مامان وبابا با عجله رفتن من نشستم و

عکس های سال پیش تو باغ قسمت عمو رو تماشا کردم. حالا یه هفته

است که همه اش دارم به روزای خوب کودکی فکر می کنم و تابستون ها

که می  رفتیم خرمدره. از تهران که راه می افتادیم مدام می گفتم"اول

بریم خونه ی قسمت عمو" وقتی می رسیدیم به میدون خرمدره همه مون 

سرک میکشیدیم ببینیم قسمت عمو تو مغازه اش نشسته یا نه. الان یه 

هفته اس که دارم  فکر می کنم به حیاط بزرگشون به درختای گردو به

 آب گوشت های باغ به زردآلو های لپ گلی  به آلوچه ها به عروسی

دخترعمو هام تو همون خونه ی با صفا به دور هم نشستن های شبونه به

اشکی که تو چشمای قسمت عمو جمع شد و قولی که بهم داد به پایین 

رفتنش ازپله ها به ۷ روز پیش که رفتیم خرمدره و کرکره ی مغازه ی

 قسمت عمو پایین بود یه پارچه ی سیاه بهش زده بودن....

مدام دارم به این فکر می کنم که دفعه ی بعد که بریم خرمدره چطور 

می تونم با ذوق وشوق بگم" اول بریم خونه ی قسمت عمو"؟

 

پ.ن. کاشکی هر بار که می خوایم از همدیگه خداحافظی کنیم فقط برای یه لحظه با

با خودمون فکر کنیم شاید این آخرین دیدار باشه...

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه سی ام مرداد 1389 و ساعت 15:35 |
 

با شعر زیبایی از رسول یونان همیشه دوست داشتنی بعد از زمانی طولانی برگشتم

برای سلامی دوباره

 

مکث

آسوده و بی خیال

روی پل سوت می زنم

می شود همه چیز را فراموش کرد!

در آن پایین

رودخانه بی تفاوت جاری ست

و جیرجیرک ها

زیر پوست شب به خواب رفته اند.

 

پ.ن. من پوست انداخته ام.....

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در پنجشنبه هفتم مرداد 1389 و ساعت 11:15 |
چرا تب می کنم از تو؟   باید این حسو بشناسم

نباید عاشقت باشم  ولی درگیر احساسم

دلت لرزیده می دونم ولی پیشم نمی مونی

تو هم سقف یکی دیگه تو مرد خونه ی اونی

برای تو چقد دیرم برای من چقد دیری

تو خوابم با تو می مونم ازم رد می شی و می ری

یه کم آروم تر رد شو نذار از خواب خوش پاشم

به من فرصت بده گاهی فقط هم صحبتت باشم

فقط گاهی نگاهم کن نگاهت پاک و محجوبه

همین که حس کنم هستی برام بسه برام خوبه

نباید عاشقم باشی ولی هستی و می دونم

نباید عاشقت باشم ولی سخته نمی تونم

عبورت مرگمه اما برو از این خطر رد شو

تو خوبی با همه دنیا فقط با من یکی بد شو

یه کم آروم تر رد شو نذار از خواب خوش پاشم

به من فرصت بده گاهی فقط هم صحبتت باشم

 

پ. ن. می گن بعضی عشقها ممنوعه هستن. اما مگه می شه عشق ممنوع باشه؟!!!!

مگه می شه به دل گفت کجا بمونه و کجا نمونه؟

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 14:4 |
 

پلک فرو بستی و دوباره شمردی

فرصت پنهان شدن نبود تو بردی

 

من که به پیروزی تو غبطه نخوردم

چون که شکستم چرا دریغ نخوردی؟

 

دست تو را با سکوت و بغض گرفتم

دست مرا با غرور و خنده فشردی

 

این همه ی قصه ی تو بود که یک عمر

از همه دل بردی و دلی نسپردی

 

خاطره ها رفته اند خاطره ی من

پس تو چرا مثل خاطرات نمردی

                                           فاضل نظری

 

پ.ن. این همهی قصه ی من و توئه.......

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 12:37 |
ماندن به ناگزیرو

                  به ناگزیری

                             به تماشا نشستن

که روتاتیف ها

               چگونه

بزرگترین دروغ ها را

به لقمه هایی بس کوچک

                              مبدل می کنند.

و دم فرو بستن ـ آری ـ

به هنگامی که سکوت

                          تنها

                            نشانه ی قبول است و رضایت.

دریغا که فقر

             چه به آسانی

                                                      احتضار فضیلت است

به هنگامی که تو را

از بودن و ماندن

                     چاره نیست.

بودن و ماندن

و رضا و پذیرش.

 

                                       احمد شاملو

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 1:12 |
 

منتظرت نبودم  تو بی هوا رسیدی

فرق من و تو اینه تو از خدا رسیدی

از گرمی نگاهت من برگ و بار می دم

گل می کنم دوباره بوی بهار می دم

همپای جاده می ری نه... کاشکی بمونی

تو بی دلیل خوبی بی وقفه مهربونی

دل بسته ی تو می شم بی فکر و بی اراده

حسم به تو عجیبه حسم به تو زیاده

تو بی هوا رسیدی تا من نفس بگیرم

تا بی هوا نمونم تا بی نفس نمیرم

این روزها دچار آرامشی عجیبم

انقدر خوب بودم که تو بشی نصیبم؟

تو بی دلیل خوبی بی وقفه مهربونی

همپای جاده می ری نه... کاشکی بمونی

 

 

پ.ن.   برای تو که عیدی امسال من بودی از سوی خدا

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:48 |
آخرین خلوت شبونه ی من تو سال ۸۷

آخرین دلتنگی های من تو سال ۸۷

آخرین حسرت های من تو سال ۸۷

یه وقتایی بدجوری از دست خودم عصبانی می شم یه وقتایی مثل حالا که خیلی خوشحالم

ازاینکه سال ۸۷ داره تموم می شه  هر چند اتفاقات خوب توش کم نبود و در مهر ماه من دو روز

خوشبخت ترین ادم دنیا بودم و احساس می کردم دارم رو ابرا راه می رم اما در ادامه و به خصوص

در زمستان روزگار تنگ چشم و بخیل جوری خوشبختی دو روزمو از دماغم در آورد که تا عمر دارم

فراموشم نشه. من بدترین زمستون زندگیمو گزروندم و حالا عصبانیم از خودم که تو بدترین شرایط

و در حالی که واقعا دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد ته دلم هنوزم امیدوارم.

خدا رو شکر که دیگه نفسای آخر ساله شاید سال بعد سال من باشه.......

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 23:39 |
 

دلم گرفته. دلم بد جوری گرفته. چقدر زندگی کردن سخته وقتی همه بهت دروغ می گن.

می دونی غم انگیز ترین روزها و لحظه های زندگی من چه لحظه هایی هستن؟

وقتی مردی مقابلم یا روبروم می ایسته و با محبت بهم می گه: "دوستت دارم"

بهم می گه دلش برام تنگ شده بوده می گه من خیلی جذاب و خواستنی هستم.

وقتی مردی به من می گه دستهای زیبایی دارم و موهایی فرفریم خیلی با رنگ پوستم

هماهنگه و بانمکم کرده. وقتی مردی با محبت تو چشمای من نگاه می کنه و بهم میگه:

" وای تو چقدر مهربونی" وقتی مردی بهم می گه" تو خیلی دختر جذابی هستی".وقتی

مردی به من می گه: مگه می شه تو رو دوست نداشت؟"

گاهی از شنیدن این جمله ها واقعا حالم بهم می خوره و چندشم می شه. آخه این

همه دروغ برای چیه؟ روزایی که این حرفا رو می شنوم شبش از غصه خوابم نمی بره.

احساس می کنم به شعورم توهین شده. در مورد من چی فکر می کنن که زل زل تو

چشام نگاه می کنن و این دروغا رو مثل آب خوردن پشت سر هم ردیف می کنن. من که

می دونم هیچکدومش حقیقت نداره.

اگه من دوست داشتنی بودم اگه دستهای زیبایی داشتم اگه واقعا دختر جذابی بودم

 اگه موهای فرفریم خیلی به چهره ام میومد اگه کنار من بودن خوشایند بود اگه

خوش اخلاق بودم و مهربون تو حتما بهم می گفتی مگه نه؟

 

پ.ن.۱ خواهش می کنم به من دروغ نگید.

پ.ن.۲  کاش همه ی مردم دنیا از من متنفر بودن اما تو فقط یه کم دوستم داشتی.

 

 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 0:4 |


Powered By
BLOGFA.COM